بی قرارم
در خوابهایم، صدای گریه کودکان تازه به دنیا آمده را می شنوم
و در بیداری،
صدای مویه آدمیان را بر مرگ عزیزانشان
بی قرارم
چشمهای من، پا به پای پای رفتنم، این پا و آن پا می کنند
و دستهایم، وامانده، میان نوشتن و ننوشتن بی تابند
بی قرارم
از وقتی که صدای تو از گوشه رویاهایم آمد
و لحظه ها حضور تو را به بازی گرفتند
بی قرار بی قرارم
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1385ساعت 16:48 توسط سكينه
|
چنگ مي زنم به اين زندگي كه هر روز
با سياه و سفيد غربتش
بر من مي گذرد
ديروز رنگ شده را آويخته ام
بر ديوار اتاقم
نزديك پنجره
وحال ايستاده ام
با مدادرنگي هايم در دست
به فردا مي نگرم
+
نوشته شده در سه شنبه 19 دی1385ساعت 17:51 توسط سكينه
|