امروز صبح زود بیدار شدیم بریم نظام مهندسی برای ثبت نام امتحان نظام. با اینکه اصلا حال نداشتم ولی باید می رفتیم چون روز آخرش بود. بعد از توی صف طولانی سه تا اتاق ایستادن و توی صف طویل پرداخت پول به بانک ایستادن و چندین بار شنیدن اینکه از فلان مدرک کپی بگیرید، فلان فرم رو پر کنید، فلان استعلام رو بیارید، فلان موضوع که نیاوردید رو حتما تو هفته دیگه فکس کنید موفق شدیم شماره نظام مهندسی مون رو بگیریم و عضو سازمان نظام مهندسی به حساب بیایم. ثبت نام اینترنتی بود. با چند بار تجربه قبلی ثبت نام اینترنتی به نظرم راحت ترین و بی دردسرترین نوع ثبت نام بود . به سرعت خودمون رو به نزدیکترین کافی نت رسوندیم. چشمتون روز بد نبینه تمام کسایی که توی صفهای داخل نظام جلوی ما بودند اینجا هم جلوتر از ما داشتند ثبت نام اینترنتی می کردند ولی می دونین عجیب ترین و اعصاب خورد کن ترین قسمت این ثبت نام چی بود؟ باید پرینت ثبت نام اینترنتی رو می بردیم خود نظام تا دستی مهر تایید بزنند!!!
+
نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت 23:1 توسط سكينه
|
غم درون دل، باز خانه کرده است
دل گرفته
قصد ترک آشیانه کرده است
من به فکر چاره ای برای دل
چاره نیست
دل تو را بهانه کرده است
+
نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 11:57 توسط سكينه
|
می پنداشتم
اگر یکبار دیگر دل من بشکند
پشت جهان نیز خواهد شکست
ولی اشک را می بینم سرگردان
دریاها را می بینم سرگردان
و جهان را نیز می بینم که همیشه
پشتش شکسته است
بیژن جلالی
+
نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 9:51 توسط سكينه
|
از صبح تا حالا که ساعت 2 ظهره فکر کنم 200،300 باز از جلوی در بالکن تو اتاق خواب رفتم تو آشپزخونه و برگشتم.
اولین روزی که این خونه رو دیدیم خوشحال بودم که تابستون پنجره های دو طرف خونه رو باز می ذارم و از سمت آشپزخونه و درختهای سردخونه باد میوزه و از سمت اتاق خواب و زمینهای کشاورزی و باغ سیب مهر شهر از خونه میره بیرون. البته همینطور هم هست و هنوز هم بعد از 2 ماه از خواب که بیدار می شم احساس می کنم پشت باغ سیب دریاست. نور اتاق این احساس رو بهم می ده. وقتی صبحها هر چقدر زود از خواب بیدار شده باشم می بینم تو زمینهای کشاورزی زیر این آفتاب داغ چند نفر دارند کار می کنند، از خودم خجالت می کشم. هیچ کس این حسم رو نفهمیده ولی هر وقت که می بینمشون احساس می کنم این روح منه که سبز میشه و جوونه می زنه. ولی با این حال دلم برای تابستون خونه مامان اینا تنگ می شه. با این که هفته ای چند بار اونجا می رم ولی دلم برای تو بالکن خوابیدن و یخ زدنای دم صبح، برای تو اتاقم رو پشت بوم و شبهای گرمش. برای ظهرهایی که کتاب دستم می گرفتم و برای اینکه بابا و مامان رو ازخواب بیدار نکنم می رفتم یه گوشه سایه تو حیاط پیدا می کردم و می شستم و می خوندم برای شلوغیا و سر و صداها مون خیلی تنگ می شه.
من جنبه زندگی توی آپارتمان رو ندارم . حتی اگه یکی از بهتریناش باشه.
+
نوشته شده در یکشنبه 10 تیر1386ساعت 14:18 توسط سكينه
|
دلم می خواهد که کسی برای دلم سه تار بزند
و دلم سه تار بزند
و چقدر دلم می خواهد که
دلم بزند
بیژن نجدی
+
نوشته شده در شنبه 9 تیر1386ساعت 17:50 توسط سكينه
|