تبليغاتX
آفتابگردان

مردی در تبعید ابدی

نادر ابراهیمی

... سلاطین، می آیند و می روند، فرهیختگان آفریننده می آیند و می مانند. آن ها، شهوت ماندن شان هست و نمی مانند؛ این ها شوق رفتن شان هست و نمی روند...

...فرهیختگان آفریننده، از آن جا می مانند که می سازند؛ اما بدا که رسم چنان بوده است که آنچه فرهیختگان آفریینده می سازند، به اسم شاهان نافرهیخته مسما می شود، و به همین سبب است که اکثر آثار تاریخی نام سلاطین را برخود دارند نه سازندگان را؛ سهل است که اغلب کتاب های ناب اهل علم و حکمت و هنر نیز، ناگزیر، به شاهانی پیشکش شده است که در تمام عمر، علیه علم و حکمت و هنر جنگیده اند...

 امروز با چند نفر راجع به جمع آوری مطلب برای سایت پالاپال صحبت می کردیم. در این سایت به جمع آوری مطالب جامع و مستندی اعم از زمان ساخت، مکان، معمار و توضیحات دیگر راجع به  آثار تاریخی و معاصر ایران مشغولیم. بحث سر این بود که  معماران بسیاری از بناهای تاریخی ایران شناخته شده نیستند و فقط زمان ساخت و این که این بنا به دستور چه کسی ساخته شده است معلوم است. من هم که دیروز کتاب مردی در تبعید ابدی را که بر اساس داستان زندگی ملاصدرای شیرازی نوشته شده خوانده بودم این مطلب را مرتبط دیدم.

+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 19:16 توسط سكينه |

طرح

 گلوی مرغ ِ سحر را بریده اند و
هنوز
در این شط ِ شفق
آواز ِ سرخ ِ او
 جاری ست ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 0:43 توسط سكينه |


با کدام تکه از تن من
تن من
عاشق این جهان شده است
+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 0:27 توسط سكينه |

این جایم
بر تلی از خاکستر
پا بر تیغ می کشم
و به فریب هر صدای دور
دستمال سرخ دلم را تکان می دهم

حسین پناهی
+ نوشته شده در دوشنبه 25 تیر1386ساعت 17:20 توسط سكينه |



از این منظومه روزی خواهم رفت
میهمان خسته راه شیری خواهم شد

بیژن نجدی
+ نوشته شده در جمعه 22 تیر1386ساعت 12:40 توسط سكينه |

 

 

هر مرد که پس از من تو را ببوسد،

بر لبانت

تاکستانی را خواهد یافت،

که من کاشته ام.

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 0:30 توسط سكينه |

مردم همه

تو را به خدا

سوگند می دهند،

 

اما برای من

تو آن همیشه ای

که خدا را به تو سوگند می دهم

 

قیصر امین پور

+ نوشته شده در شنبه 16 تیر1386ساعت 0:54 توسط سكينه |

در انتهای هر سفر، در آینه
دار و ندار خویش را
مرور می کنم

این خاک تیره، این زمین
پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه، آسمان
سرپوش چشم بسته ام

اما خدای ده! در آخرین سفر، در آینه
بجز دو بیکرانه کران، به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام، کجا، ندیده ای مرا؟

حسین پناهی
+ نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 15:29 توسط سكينه |

کاش اقلا در دریا می مردیم، کاش به جای تابوت و کفن و دفن و کافور و قبر و لحد، ه گاه که مرگ به سراغ ما می آمد، نزدیکانمان، نه، دوستانمان ما را بر قایق می نهادند و بر دریا می انداختند و به دست موج می سپردند تا ما را به شتاب از ساحل، از خشکی و از آدمهای خشک خشکی دور کند و لغزان بر سینه موج تا قلب دریا ببرد، تا در آنجا، آنجا که آسمان از هر سو بر دریا فرود می آید و جهانی دیگر می سازد، تنهای تنها مرگ را دیدار می کردیم. ساکت و آرام و زیبا. بی شیون و نوحه و زاری و قیل و قالهای راستین و دروغین عزاداران و تشییع کنندگان و مراسم غسل و کفن و دفن و سرخاک و تعزیه داری و شب هفت و لباس ساده و گذاشتن ریش و غیره و غیره که همه دست در دست هم داده اند تا مردن را زشت کنند و تنها حادثه صمیمی و صادق و جدی و پاک و عظیم حیات ما را بر روی این زمین بیالایند و با پست ترین تصنع ها و پیرایه های غلیظ و منفرد زندگی در آمیزند...


کویر- دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 14:58 توسط سكينه |

می پنداشتم

اگر یکبار دیگر دل من بشکند

پشت جهان نیز خواهد شکست

ولی اشک را می بینم سرگردان

دریاها را می بینم سرگردان

و جهان را نیز می بینم که همیشه

پشتش شکسته است






بیژن جلالی
+ نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 9:51 توسط سكينه |

دلم می خواهد که کسی برای دلم سه تار بزند
و دلم سه تار بزند
و چقدر دلم می خواهد که
دلم بزند

بیژن نجدی
+ نوشته شده در شنبه 9 تیر1386ساعت 17:50 توسط سكينه |

مي خواهمت چنانكه شب خسته خواب را،
مي جويمت چنان كه لب تشنه آب را،

محو توام چنانكه ستاره به چشم صبح،
يا شبنم سپيده دمان آفتاب را،

بي تابم آنچنانكه درختان براي باد،
يا كودكان خفته به گهواره تاب را،

بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل،
ياآنچنانكه بال پريدن عقاب را،

حتي اگر نباشي مي آفرينمت،
چونانكه التهاب بيابان سراب را،

اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي،
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را
قیصر امین پور
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 18:57 توسط سكينه |

کدام پرنده با بوی تن تو پرواز می کند
که باران را
اینگونه، عاشقانه می نوشم.

(بیژن نجدی)
+ نوشته شده در شنبه 23 دی1385ساعت 0:31 توسط سكينه |