تبليغاتX
آفتابگردان

من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار

 

ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه

میون جنگلا طاقم می کنه

بهار

این خانه را که تا چهار ماه دیگر صاحبخانه می فروشد  و ما باید تحویل بدهیم دوست دارم. حتی اگر هر روز مجبور باشم که چهار طبقه از پله های آن بالا بروم، حتی اگر پنجره های رفلکس داشته باشد که من از آنها متنفرم، و حتی اگر هر روز چند بار صدای بلند قطار از میان آرامش ما بگذرد. فقط به خاطر این دور نمایی که به باغ سیب مهرشهر (و در حال حاضر شکوفه های زیبای آن) و زمینهای کشاورزی دارد و البته به خاطر راه آهن و نوستالژی کودکی من... تا چند هفته دیگر این زمینها هم سبز می شود و من هر روز کنار پنجره خواهم نشست و از این همه سبزی لذت خواهم برد...

+ نوشته شده در جمعه 2 فروردین1387ساعت 12:0 توسط سكينه |

توی این دو ماه به جز دوستامون یه بار مهمون داشتیم که اونم مامانم اینا بودن.
پریشب مامان میثم گفت فردا دلمه بذاریم به مامانت اینا هم بگیم بیان. دیروز صبح زنگ زدم به مامان گفتم چهارتاشون بیان. بعد گفتم برادرم و خانمش رو هم دعوت کنم برای پاگشا. ظهر برادر کوچیکه زنگ زد گفتم امیر رو هم با خودت بیار. بعد از ظهر خواهرم زنگ زد گفت پسرخاله ام و خانمش و بچه هاش می خواستن برن خونه برادرم ولی حالا که اونا شام خونه مان اینا هم میان اینجا. می ترسیدیم غذا کم بیاد یه قابلمه بزرگ دلمه گذاشتیم برگ مو ها تموم شد. هر چی گوجه و فلفل تو خونه بود رو برداشتم دلمه گذاشتم.
ساعت 8 شب بود که دایی میثم زنگ زد گفت ما جاده چالوسیم قرار شد اونا هم بیان . خلاصه دیشب شام 20 نفر مهمون داشتم. یه قابلمه لوبیا پلو به غذا ها مون اضافه شد.
تا آخر شب همه اش یاد حرف مامانم بودم که دو ماه پیش می گفت هی نگو ظرف کم می خوام و نمی خرم یه دفعه دیدی 20 تا مهمون اومد برات!!!!!....

پ.ن. امروز صبح با صدای تلفن از خواب بیدار شدم. سمانه بود. برا شام میان اینجا.

+ نوشته شده در دوشنبه 18 تیر1386ساعت 13:44 توسط سكينه |

وقتی در دل تو همان چیزی است که در دل من هست ...
وقتی تو به همان چیزی فکر می کنی که من فکر می کنم...
وقتی در وجود تو عشقی است که در من ریشه دارد...
وقتی تو بر همان آستانه اشک می ریزی که من...
دیگر چه فاصله ای میان ما می ماند
+ نوشته شده در شنبه 16 تیر1386ساعت 15:13 توسط سكينه |

امروز صبح زود بیدار شدیم بریم نظام مهندسی برای ثبت نام امتحان نظام. با اینکه اصلا حال نداشتم ولی باید می رفتیم چون روز آخرش بود. بعد از توی صف طولانی سه تا اتاق ایستادن و توی صف طویل پرداخت پول به بانک ایستادن و چندین بار شنیدن اینکه از فلان مدرک کپی بگیرید، فلان فرم رو پر کنید، فلان استعلام رو بیارید، فلان موضوع که نیاوردید رو حتما تو هفته دیگه فکس کنید موفق شدیم شماره نظام مهندسی مون رو بگیریم و عضو سازمان نظام مهندسی به حساب بیایم. ثبت نام اینترنتی بود. با چند بار تجربه قبلی ثبت نام اینترنتی به نظرم راحت ترین و بی دردسرترین نوع ثبت نام بود . به سرعت خودمون رو به نزدیکترین کافی نت رسوندیم. چشمتون روز بد نبینه تمام کسایی که توی صفهای داخل نظام جلوی ما بودند اینجا هم جلوتر از ما داشتند ثبت نام اینترنتی می کردند ولی می دونین عجیب ترین و اعصاب خورد کن ترین قسمت این ثبت نام چی بود؟ باید پرینت ثبت نام اینترنتی رو می بردیم خود نظام تا دستی مهر تایید بزنند!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت 23:1 توسط سكينه |

از صبح تا حالا که ساعت 2 ظهره فکر کنم 200،300 باز از جلوی در بالکن تو اتاق خواب رفتم تو آشپزخونه و برگشتم.
اولین روزی که این خونه رو دیدیم خوشحال بودم که تابستون پنجره های دو طرف خونه رو باز می ذارم و از سمت آشپزخونه و درختهای سردخونه باد میوزه و از سمت اتاق خواب و زمینهای کشاورزی و باغ سیب مهر شهر از خونه میره بیرون. البته همینطور هم هست و هنوز هم بعد از 2 ماه از خواب که بیدار می شم احساس می کنم پشت باغ سیب دریاست. نور اتاق این احساس رو بهم می ده. وقتی صبحها هر چقدر زود از خواب بیدار شده باشم می بینم تو زمینهای کشاورزی زیر این آفتاب داغ چند نفر دارند کار می کنند، از خودم خجالت می کشم. هیچ کس این حسم رو نفهمیده ولی هر وقت که می بینمشون احساس می کنم این روح منه که سبز میشه و جوونه می زنه. ولی با این حال دلم برای تابستون خونه مامان اینا تنگ می شه. با این که هفته ای چند بار اونجا می رم ولی دلم برای تو بالکن خوابیدن و یخ زدنای دم صبح، برای تو اتاقم رو پشت بوم و شبهای گرمش. برای ظهرهایی که کتاب دستم می گرفتم و برای اینکه بابا و مامان رو ازخواب بیدار نکنم می رفتم یه گوشه سایه تو حیاط پیدا می کردم و می شستم و می خوندم برای شلوغیا و سر و صداها مون خیلی تنگ می شه.

من جنبه زندگی توی آپارتمان رو ندارم . حتی اگه یکی از بهتریناش باشه.
+ نوشته شده در یکشنبه 10 تیر1386ساعت 14:18 توسط سكينه |