تبليغاتX
آفتابگردان
سلام

کسی خانه نیست؟

در را باز کنید

خسته ام،

آیا جایی برای یک مسافر خسته دارید؟

برای سقف خانه تان یک شاخه ماه چیده ام،

برای گرمی روز های شما آفتابگردان باغچه ام را آورده ام،

-و برای گرمی دلتان بغل بغل ترانه-

 

در را باز کنید

می دانم که آنجائید،

می دانم که در کنار شعله آتش نشسته اید

و صدای من را، که از صدای تمام دنیا بلند تر است، می شنوید

در راه من گوزنی بود که دنبال عکس خودش در آب می گشت

                          -تصویر شما را کجا جا گذاشته ام؟-

در راه من سبزه زارانی بود که نسیمش بوی خدا می داد،

می خواهید شما را آنجا ببرم؟

 

در را باز کنید

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 23:47 توسط سكينه |

برای رفتن،
هزار و یک بهانه درم

پا به پای آسمان،
دستم به دست اشکهای بی بهانه،
چشم در چشم همین خورشید
و شانه به شانه باران

برای عبور،
فقط تو را کم دارم
و برای رفتن
هزار و یک بهانه دارم
+ نوشته شده در جمعه 12 مرداد1386ساعت 23:38 توسط سكينه |

 

جایی

میان رویاهایم بودی

در گندمزارهای درخشان از نور آفتاب

در دشت های نزدیک

در کنار رودها

در کنار کندوهای عسل

 

و من

هر روز با بغلی از بنفشه ها از آنجا می گذشتم

و تو را

لا به لای پرندگان

در آسمان

جستجو می کردم

+ نوشته شده در جمعه 5 مرداد1386ساعت 15:57 توسط سكينه |


تو کیستی که من،
اینگونه،
به اعتماد،
نام خود را با تو می گویم
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 22:16 توسط سكينه |

آن روز تو آمدی
آن روز که تو آمدی، من منتظر آمدنت بودم
آن روز که من منتظر آمدنت بودم،
تو آمدی و عبور کردی
تو مرا ندیدی
تو از من عبور کردی
من از هجوم عبورت شکستم
من شکسته بودم و تو رفتی
و جریان عبورت تکه های شکسته مرا به هر طرف پخش کرد
تو رفتی و ناله های ذره های من بود که ماند

آن روز که او آمد، تو منتظر آمدنش بودی
آن روز که تو منتظر آمدنش بودی، او آمد و عبور کرد
او ترا ندید
او از تو عبور کرد
تو از هجوم عبورش شکستی
تو شکسته بودی و او رفت
و جریان عبورش تکه های شکسته ترا به هر طرف پخش کرد
او رفت و ناله های ذره های تو بود که ماند

گوش کن، ناله های ذره های من و تو دنیا را پر کرده است
+ نوشته شده در دوشنبه 18 تیر1386ساعت 15:41 توسط سكينه |

دلم می خواهد هر وقت که خواستم بخندم...
هر وقت که خواستم گریه کنم...
هر وقت که خواستم آواز بخوانم...
هر وقت که خواستم عاشق بشوم...
و...

هر وقت که خواستم ، بمیرم
+ نوشته شده در شنبه 16 تیر1386ساعت 23:6 توسط سكينه |

غم درون دل، باز خانه کرده است
دل گرفته
قصد ترک آشیانه کرده است

من به فکر چاره ای برای دل
چاره نیست
دل تو را بهانه کرده است
+ نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 11:57 توسط سكينه |

دوباره تکرار می شوم،
در نامها، تکرار اسمها،
-کسی مرا صدا می زند-

آنگاه که رویش برگ گلدان،
فلسفه زندگی را در گوشم نجوا می کند،
دوباره تکرار می شوم

وقتی که قاصدک،
عبور فصلهای کودکی را به یادم می آورد
بی تاب از شنیدن حرفهای قاصدک
دوباره تکرار می شوم

هر لحظه بارش باران بر گونه های تبدارم،
وزش باد بر چشمهای منتظرم،
عبور لحظه ها از کنارم
دوباره _از آغاز- تکرار می شوم

و در تمام تکرارهای بی بهانه ام
در تمام پایان ها
تکرار نام تو مرا به شروعی دوباره می خواند
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 دی1385ساعت 15:1 توسط سكينه |

کسی مرا صدا می زند،
از اعماق دنیا،
از دورترین نقاط جهان
صدای او به گوش می رسد

کسی مرا صدا می زند
آنقدر آوایش آرام است که بر تمام لحظه هایم می نشیند
بر امروز من،
دیروز من،
فردای من.

صدایش بر پنجره اتاق هم می نشیند.
بر قاب عکس کوچک روی میز،
بر آیینه روی دیوار،
روی تخت،
کتابها،
بر برگهای سبز گلدان.

بر اندیشه من، روح من، قلب من،
زندگی من،
هستی من،
خدای من.
+ نوشته شده در شنبه 23 دی1385ساعت 0:20 توسط سكينه |

بی قرارم
در خوابهایم، صدای گریه کودکان تازه به دنیا آمده را می شنوم
و در بیداری،
صدای مویه آدمیان را بر مرگ عزیزانشان

بی قرارم
چشمهای من، پا به پای پای رفتنم، این پا و آن پا می کنند
و دستهایم، وامانده، میان نوشتن و ننوشتن بی تابند

بی قرارم
از وقتی که صدای تو از گوشه رویاهایم آمد
و لحظه ها حضور تو را به بازی گرفتند
بی قرار بی قرارم

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1385ساعت 16:48 توسط سكينه |

چنگ مي زنم به اين زندگي كه هر روز
با سياه و سفيد غربتش
بر من مي گذرد

ديروز رنگ شده را آويخته ام
بر ديوار اتاقم
نزديك پنجره

وحال ايستاده ام
با مدادرنگي هايم در دست
به فردا مي نگرم
+ نوشته شده در سه شنبه 19 دی1385ساعت 17:51 توسط سكينه |